نویسنده :
شاهین - ساعت ۱۱:٠٢ ب.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧
دلم گم شده است چراغی به من دهید تا در تاریکی مطلق پیدایش کنم اگر چشمانت را از من بپوشانی کودک شرور آن سالها می شوم و شیشه های پنجره را می شکنم و تند باد را گرفتار می کنم و خواب چشم ها را مثل پرستویی مهاجر بها می دهم اگر تمام زمین را به نام من کنند دوباره به شهر خود باز می گردم آنجا چشمه ای است که کودکیم را در آن پنهان کرده ام تو هم هر کجا بروی در دل من جا داری !!!!
مگر نمی دانی دل من مرز میان زمین و آسمان است؟!؟!

نویسنده :
شاهین - ساعت ٩:۱٢ ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧
آیا به راستی از عصیان عشق در برابر قرارهای بی اعتبار
می توان تصویری کشید؟؟عصیانی که بر ما به ارث رسیده
است و مانده.
از آن دم که حوا و آدم از شاخه ی بازیگر دور از دست
سیبی چیدند و اندیشه های آشفته چون ابرهای ولگرد در
آسمان ذهن آدمی سرک می کشیدند وچارچیان زمین
طومار خطاهای مارا به منقار گرفتند و به آسمان به سوی
افق ها پریدند ...
اینجا دنیای خیال است و آرزو هرچه می خواهد دل تنگت بگو...

نویسنده :
شاهین - ساعت ۱٠:٢۱ ق.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧
من چه سبزم و تا چه اندازه تنم هوشیار است نکند اندوهی سر رسد از پس کوه تو که خوب می دانی هوای دلم مدت هاست بارانی است اما انگار در زمستان مانده ام و بهارم هنوز مهمان دلم نمی شود تا این بغض قدیمی و عمیق بشکند ! درست شبیه بغض بهار شده ام یا شایدم بغض باران . نمی دانم چه زمان هنگام باریدن من فرا خواهد رسید؟
برای دلم دعا کن برای خستگی هایم برای تنهایی هایم بعد از تو دعا کن ! اینجا انگار دوباره احساس خفگی می کنم نمی دانم چرا نفس کشیدن برای من در این فضای بی انتها برایم دشوار است باور کن غمگین نیستم نا امید هم نیستم فقط اینکه تا قسمتی طوفانی دلم گرفته است برای گره های کور دلم دعا کن...

نویسنده :
شاهین - ساعت ٩:۳۸ ب.ظ روز سهشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧
چقدر سخته تو رو تنها بزارن و با اشکات روزاتو
بارونی کنی
چقدر سخته زندگی بدون داشتن کسی که بتونی
بهش اعتماد کنی وبهش تکیه بدی
چقدر سخته کسی که شب و روز تو فکرش بودی
رو طوری ببینی که دوست نداری
و ببینی یکی دیگه داره پاداش محبتات رو میبینه و
تو داری تاوان عشقت رو اینجوری میدی
و تازه بعد از این همه وقت تلف کردن ودل دادن و
اشک ریختن میفهمی این کسی نبوده که تو
فکرشو میکردی
چقدر زجر آوره نتونی از ته قلبت ابراز علاقه کنی و
با تمام وجود بهش بگی دوستت دارم
چون اون این فرصت رو بهت نمیده و اونم این حس
بهش دست نده
دوستیها شدن کاذب ..عشق ها تلفنی و اس ام
اس و...فقط همین
تنهایی سخته و نتونی داد برنی و حتی نتونی با
صدای بلند گریه کنی
ویا بگی من مردهستم "مرد که گریه نمیکنه"اینا
همش هیچ و پوچه کی گفته مرد نباید گریه کنه
گریه کن تا بفهمی بعدش چقدر آرومی لذتی داره
که همه نمیتونن تجربش کنن
اگه گریه کردن واسه مرد نبود چرا پس خدا واسه
مردا هم گذاشته؟!
حالا دل سنگی بعضی از آقایون سر جاش یا غرور
بی جاشون اما من کاملا مخالفم
من شخصا گریه کردنو دوست دارم وقتی دارم به
آخر میرسم منو میاره سر جای اولم و بهم نیرو
میده
میدونم خیلی از اونایی که این پست رو میخونن
عاشقای دل شکسته ای هستن که بی وفایی روز
امونشون نمیده همش نارو میزنن بهشون
اما نمیدونم چرا؟ چرا رسم دنیا اینه جواب خوبی رو
با بدی میدن
زمانی که نمی خوای تنها باشی تنهات میزارن
به جایی میرسی که دیگه برات هیچی مهم نیست
نمیدونم کلمه ی شادی رو از کدوم کوچه پس
کوچه های دلتنگی بیرون کشیدن
هر کی میدونه بهم آدرس بده!!!!!!!!!!!!!

نویسنده :
شاهین - ساعت ۱٢:٢۳ ق.ظ روز سهشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧
ماهی فروش میگفت:
ماهی به نرخ ارزان، ماهی ببر که تازه است. سیصد تومن سه ماهی...
زن گفت: پنج ماهی...
ماهی حراج، ماهی
ماهی به روی ماسه بیتاب غلت می خورد
در چشم های گردش غوغای ساکتی بود
با التماس میگفت:
یک قطره آب چند است؟!!!
موجی در آن کرانه سر را به سنگ میکوفت......
